<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[یه ذره محبت...]]></title>
		<link>http://tadaee-to.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[مهربانی را وقتی دیدم که کودکی میخواست با آبنبات کوچکش آب شور دریا را شیرین کند]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[شاید روزی........]]></title>
					<link>http://tadaee-to.blogsky.com/1387/08/02/post-45/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><img src="http://i38.tinypic.com/nvno14.jpg" /></p><p align="center"></p><p></p><p><strong>شاید روزی روح خفته آدمیان بیدار شود</strong></p><strong>شاید روزی انسانیت معنا پیدا کند روزی که همه باشیم در کنار هم<br />شاید روزی تفاوت ها زیبا و شباهت ها دلنشین باشد روزی که تفاوت ها ملاک حق کشی نباشد&nbsp;<br />شاید روزی محبت زنگار ریا را پس بزند و آفتابی باشد بی منت<br />شاید روزی جدایی نباشد نه مرزی نه خطی نه جبری نه فرقی شاید ...<br />شاید روزی غم ها هم زیبا شدن سختی ها دلنشین جدایی ها لذتبخش شاید آن روز بهشتمان زمین باشد&nbsp;<br />شاید آن روز عشق زنده شود عشق به هستی عشق به خود عشق به بودن عشق به ماندن عشق به لبخند عشقی بی ریا&nbsp;<br />شاید آن روز عشق ها آشکار باشد و دل دادن ها بدون ترس روزی که عاشقی رسوایی و لذت خفت نباشد<br />شاید آن روز چشم ها غمگین نباشد و دل ها خالی از غصه روزی که اشک ها برای دیدارهای عاشقانه جاری شود<br />شاید آن روز دل ها پاک و قلب ها صاف و آغوش ها گشوده برای یکی شدن و به اوج رسیدن<br />&nbsp;شاید.......</strong> ]]></description>
					<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 17:12:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://tadaee-to.blogsky.com/Comments.bs?PostID=45</comments>
          <guid>http://tadaee-to.blogsky.com/1387/08/02/post-45/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نوشتن]]></title>
					<link>http://tadaee-to.blogsky.com/1387/06/14/post-43/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><strong><img style="WIDTH: 200px; HEIGHT: 201px" height="201" alt="http://tadaee-to.blogsky.com" hspace="0" src="http://ashabs.persiangig.ir/image/write.jpg" width="200" align="baseline" border="0" /></strong></p><p align="justify"><strong>خیلی وقته چیزی ننوشتم،دلم گرفته، نمیدونم چرا؟<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/001.gif" />&nbsp;</strong></p><p align="justify"><strong>آسمون کوچیک دلم ابری شده ( شاید بزرگ ) ولی اجازه بارش نداره...خستم.&nbsp;</strong></p><p align="justify"><strong>نمیکشم، میدونی چیه؟ مثل این میمونه که یک آدم عاقل و بالغ بخواد بخاطر یک سری مسائل کودکانه چشاشو ببنده و با چشای بسته راه بره...&nbsp;</strong></p><p align="justify"><strong>تو الان همینطوری. چشاتو بستی و پا تو راهی گذاشتی که نمیدونی کجاست و به کجا میره، مثل اینکه توی یه جنگل راه میری،صدای پرنده ها، خروش رودها، نسیم گوشتو پوستتو نوازش میده و تو مستانه لذت میبری و راه میری.&nbsp;</strong></p><p align="justify"><strong>توی این مسیر دو نفر همراهت هستن، یکی مدام میگه نرو، اون چشاش بازه و ته جاده رو میبینه که ته جاده یه دره است...&nbsp;</strong></p><p align="justify"><strong>یکی هم دستتو گرفته و همراهیت میکنه...&nbsp;مست از لذت به راهت ادامه میدی.</strong></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 4 Sep 2008 17:52:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://tadaee-to.blogsky.com/Comments.bs?PostID=43</comments>
          <guid>http://tadaee-to.blogsky.com/1387/06/14/post-43/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[(((مصاحبه با خدا در خواب))))]]></title>
					<link>http://tadaee-to.blogsky.com/1387/05/08/post-41/</link>
					<description><![CDATA[<p><strong>خدا گفت:بیا تو. پس می خواهی با من مصاحبه کنی؟</strong><strong><br /></strong></p><p><strong>&nbsp;</strong></p><p><strong>گفتم:اگر وقت داشته باشی</strong><strong><br /></strong></p><p><strong>خدا لبخند زد و گفت:وقت من بینهایت است و برای انجام هر کاری کافی است.چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟</strong><strong><br /></strong></p><p><strong>&nbsp;</strong></p><p><strong>گفتم:چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟</strong><strong><br /></strong></p><p><strong>&nbsp;</strong><strong>خدا جواب داد:</strong><strong> اینکه انها از کودک بودن خسته می شوند و عجله دارند بزرگ شوند و سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر کنند.</strong></p><p><strong>اینکه سلامتی شان را برای به دست اوردن پول از دست می دهند و بعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی به دست اورند.</strong><strong><br /></strong></p><div align="right"><strong>اینکه با چنان هیجانی به اینده فکر می کنند که زمان حال را فراموش می کنند و لذا نه در حا ل زندگی می کنند و نه در آینده.</strong><strong><br /></strong><strong>این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مردو چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند</strong><strong>.خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی در سکوت گذشت بعد خدا با لبخندی پاسخ داد:</strong><strong><br /></strong><strong>یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد.&nbsp;</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;یاد بگیرند که با ارزشترین ها اشیایی نیست که در زندگی دارند بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند.&nbsp;</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کرد هر کس طبق ارزشهای خودش قضاوت می شود نه در گروه و بر اساس مقایسه.</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;یاد بگیرند برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش دارند تنها چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام ان سالها وقت لازم است</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;یاد بگیرند که افراد بسیاری انها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که علاقه شان را ابراز کنند.</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;یاد بگیرند که پول همه چیزی می خرد جز دل خوش</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و از ان دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد انها می داند و با این حال دوستشان دارد</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;یاد بگیرند که کافی نیست که همواره دیگران انها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.</strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;</strong></div><div align="right"><strong>مدتی نشستم و لذت بردم. از او برای وقتی که به من اختصاص داده بود و برای همه کارهایی که برای من و خانواده ام کرده بود تشکر کردم.</strong><strong><br /></strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;</strong><strong>او پاسخ داد: هر وقت بخواهی من بیست و چهار ساعته در دسترس هستم. فقط کافی است صدایم کنی تا جواب بدهم</strong><strong><br /></strong><strong><br /></strong><strong>&nbsp;</strong><strong>این خدای ماست معبود ما و دوست ماندگار ما با پرستش و اطاعت از دینش در وجودو ذات خود حفظش کنیم.</strong></div><div align="right"><strong></strong></div><div align="right"><strong><font color="#0033cc">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; عید مبعث مبـــــــــــــــــــــــارک&nbsp; </font>&nbsp; &nbsp;&nbsp;</strong></div>

]]></description>
					<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 19:46:30 GMT</pubDate>
					<comments>http://tadaee-to.blogsky.com/Comments.bs?PostID=41</comments>
          <guid>http://tadaee-to.blogsky.com/1387/05/08/post-41/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گنجشک و خدا]]></title>
					<link>http://tadaee-to.blogsky.com/1386/12/28/post-39/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><IMG style="WIDTH: 280px; HEIGHT: 229px" height=237 alt="گنجشک و خدا" hspace=0 src="http://i28.tinypic.com/j5ec1i.jpg" width=350 align=baseline border=0></P><STRONG>روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: "می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد."<BR>و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."<BR>گنجشک گفت: "لانه کوچکی داشتم، آرامگاه سختی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟" و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.<BR>خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.<BR>خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.&nbsp;&nbsp; <BR></STRONG>]]></description>
					<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 13:56:04 GMT</pubDate>
					<comments>http://tadaee-to.blogsky.com/Comments.bs?PostID=39</comments>
          <guid>http://tadaee-to.blogsky.com/1386/12/28/post-39/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کودکی با پاهای برهنه]]></title>
					<link>http://tadaee-to.blogsky.com/1386/09/17/post-38/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><IMG style="WIDTH: 381px; HEIGHT: 267px" height=292 alt="کودکی با پاهای برهنه" hspace=0 src="http://i19.tinypic.com/7xipnjq.jpg" width=456 align=baseline border=0></P>
<P><STRONG>کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید</STRONG> .</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 8 Dec 2007 22:24:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://tadaee-to.blogsky.com/Comments.bs?PostID=38</comments>
          <guid>http://tadaee-to.blogsky.com/1386/09/17/post-38/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[در کنار خدا]]></title>
					<link>http://tadaee-to.blogsky.com/1385/11/15/post-36/</link>
					<description><![CDATA[<p><strong>خیال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم میزنم. در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم، در هر قسمت دو جای پا دیدم، یکی متعلق به من و دیگری به خدا. وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم، به جای پای روی شن نگاه کردم.<br />دیدم که چندین زمان در زندگیم یک جای پا بیشتر نیست، دریافتم که این در سخت ترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده.<br />برای رفع ابهام از خدا سوال کردم: <br />&lt;&lt;خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاورم، هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت. چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم، تنهایم گذاشتی؟؟ &gt;&gt;<br />خدا فرمود :&lt;&lt; فرزند عزیزم.<br />تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم. در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی، <font color="#990033" size="3">در آن لحظات تو را بدوش کشیدم</font>...&gt;&gt; <img src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/02.gif" /></strong></p>
<p align="center"><img alt="نظر یادت نره" hspace="0" src="http://fazel2.persiangig.com/image/ghahti%20eshgh.jpg" align="baseline" border="0" /></p>
]]></description>
					<pubDate>Sun, 4 Feb 2007 19:25:52 GMT</pubDate>
					<comments>http://tadaee-to.blogsky.com/Comments.bs?PostID=36</comments>
          <guid>http://tadaee-to.blogsky.com/1385/11/15/post-36/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دلم برایت تنگ است.]]></title>
					<link>http://tadaee-to.blogsky.com/1385/10/01/post-35/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>دلم برایت تنگ است...<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>نه برای شنیدنت،نه برای بودنت و نه حتی برای داشتنت.<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>تو را تا حد جان نیاز دارم،اما این هوای بودنت نیست که آرامشم را گرفته.<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>گرچه هنو هم یادآوری خنده های با مزه ات،دلم را می لرزاند و شیطنت های همیشگی ات دلیل شادی بی بهانه ام است،اما حتی ثانیه ای به بازگشت تو فکر نکردم.<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>اشتباه کردی،من منتظر نبودم و نخواهم بود!<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>گرچه سرمای دستانم به گرمای بودن تو محتاج است،اما تو را نمی خوانم.<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>گرچه حتی تنهایی زیبایم را در کنار تو دوست دارم،گرچه همیشه آرزوی محال رویاهای منی،آنقدر محال که تصورش هم محال به نظر می رسد،اما منتظرت نیستم.<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>نه،نگو عوض شدم که هنوز هم قلبم فقط تو را همراز خود می داند.<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>اما،علاقه ی من،فقط و فقط بخاطر خود توست.نه برای بودنت با من،نه برای اینکه کنارم باشی و تنهایی ام را بگیری.<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2>تو را بخاطر صمیمیتی که در نگاهت دیدم می ستایم و نخواهم گذاشت حرمت احساسم،زیر سادگی نیازهایم،تبدیل به یک حس زودگذر شود.<o:p></o:p></FONT></STRONG></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA">دلم برای تو،تنگ است...برای قلبی مهربان و با احساس...<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif"></SPAN></FONT></STRONG></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=right><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG><FONT size=2><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA"></SPAN></FONT></STRONG></FONT>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 22 Dec 2006 13:31:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://tadaee-to.blogsky.com/Comments.bs?PostID=35</comments>
          <guid>http://tadaee-to.blogsky.com/1385/10/01/post-35/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
