یه ذره محبت...
یه ذره محبت...
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی میخواست با آبنبات کوچکش آب شور دریا را شیرین کند

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 15 بهمن 1385
در کنار خدا

خیال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم میزنم. در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم، در هر قسمت دو جای پا دیدم، یکی متعلق به من و دیگری به خدا. وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم، به جای پای روی شن نگاه کردم.
دیدم که چندین زمان در زندگیم یک جای پا بیشتر نیست، دریافتم که این در سخت ترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده.
برای رفع ابهام از خدا سوال کردم:
<<خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاورم، هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت. چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم، تنهایم گذاشتی؟؟ >>
خدا فرمود :<< فرزند عزیزم.
تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم. در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی، در آن لحظات تو را بدوش کشیدم...>>

نظر یادت نره


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 12754