یه ذره محبت...
یه ذره محبت...
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی میخواست با آبنبات کوچکش آب شور دریا را شیرین کند
جمعه 1 دی 1385
دلم برایت تنگ است.

دلم برایت تنگ است...

نه برای شنیدنت،نه برای بودنت و نه حتی برای داشتنت.

تو را تا حد جان نیاز دارم،اما این هوای بودنت نیست که آرامشم را گرفته.

گرچه هنو هم یادآوری خنده های با مزه ات،دلم را می لرزاند و شیطنت های همیشگی ات دلیل شادی بی بهانه ام است،اما حتی ثانیه ای به بازگشت تو فکر نکردم.

اشتباه کردی،من منتظر نبودم و نخواهم بود!

گرچه سرمای دستانم به گرمای بودن تو محتاج است،اما تو را نمی خوانم.

گرچه حتی تنهایی زیبایم را در کنار تو دوست دارم،گرچه همیشه آرزوی محال رویاهای منی،آنقدر محال که تصورش هم محال به نظر می رسد،اما منتظرت نیستم.

نه،نگو عوض شدم که هنوز هم قلبم فقط تو را همراز خود می داند.

اما،علاقه ی من،فقط و فقط بخاطر خود توست.نه برای بودنت با من،نه برای اینکه کنارم باشی و تنهایی ام را بگیری.

تو را بخاطر صمیمیتی که در نگاهت دیدم می ستایم و نخواهم گذاشت حرمت احساسم،زیر سادگی نیازهایم،تبدیل به یک حس زودگذر شود.

دلم برای تو،تنگ است...برای قلبی مهربان و با احساس...

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 12756