یه ذره محبت...
یه ذره محبت...
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی میخواست با آبنبات کوچکش آب شور دریا را شیرین کند

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 8 مرداد 1387
(((مصاحبه با خدا در خواب))))

خدا گفت:بیا تو. پس می خواهی با من مصاحبه کنی؟

 

گفتم:اگر وقت داشته باشی

خدا لبخند زد و گفت:وقت من بینهایت است و برای انجام هر کاری کافی است.چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

 

گفتم:چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

 خدا جواب داد: اینکه انها از کودک بودن خسته می شوند و عجله دارند بزرگ شوند و سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر کنند.

اینکه سلامتی شان را برای به دست اوردن پول از دست می دهند و بعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی به دست اورند.

اینکه با چنان هیجانی به اینده فکر می کنند که زمان حال را فراموش می کنند و لذا نه در حا ل زندگی می کنند و نه در آینده.
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مردو چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی در سکوت گذشت بعد خدا با لبخندی پاسخ داد:
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد. 
 یاد بگیرند که با ارزشترین ها اشیایی نیست که در زندگی دارند بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند. 
 یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کرد هر کس طبق ارزشهای خودش قضاوت می شود نه در گروه و بر اساس مقایسه.
 یاد بگیرند برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش دارند تنها چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام ان سالها وقت لازم است
 یاد بگیرند که افراد بسیاری انها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که علاقه شان را ابراز کنند.
 یاد بگیرند که پول همه چیزی می خرد جز دل خوش
 یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و از ان دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند
 یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد انها می داند و با این حال دوستشان دارد
 یاد بگیرند که کافی نیست که همواره دیگران انها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.
 
مدتی نشستم و لذت بردم. از او برای وقتی که به من اختصاص داده بود و برای همه کارهایی که برای من و خانواده ام کرده بود تشکر کردم.

 او پاسخ داد: هر وقت بخواهی من بیست و چهار ساعته در دسترس هستم. فقط کافی است صدایم کنی تا جواب بدهم

 این خدای ماست معبود ما و دوست ماندگار ما با پرستش و اطاعت از دینش در وجودو ذات خود حفظش کنیم.
                                                 عید مبعث مبـــــــــــــــــــــــارک      

سه شنبه 28 اسفند 1386
گنجشک و خدا

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: "می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد."
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت: "لانه کوچکی داشتم، آرامگاه سختی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟" و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.  

شنبه 17 آذر 1386
کودکی با پاهای برهنه

کودکی با پاهای برهنه

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.

 کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید .

 


یکشنبه 15 بهمن 1385
در کنار خدا

خیال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم میزنم. در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم، در هر قسمت دو جای پا دیدم، یکی متعلق به من و دیگری به خدا. وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم، به جای پای روی شن نگاه کردم.
دیدم که چندین زمان در زندگیم یک جای پا بیشتر نیست، دریافتم که این در سخت ترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده.
برای رفع ابهام از خدا سوال کردم:
<<خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاورم، هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت. چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم، تنهایم گذاشتی؟؟ >>
خدا فرمود :<< فرزند عزیزم.
تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم. در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی، در آن لحظات تو را بدوش کشیدم...>>

نظر یادت نره


جمعه 1 دی 1385
دلم برایت تنگ است.

دلم برایت تنگ است...

نه برای شنیدنت،نه برای بودنت و نه حتی برای داشتنت.

تو را تا حد جان نیاز دارم،اما این هوای بودنت نیست که آرامشم را گرفته.

گرچه هنو هم یادآوری خنده های با مزه ات،دلم را می لرزاند و شیطنت های همیشگی ات دلیل شادی بی بهانه ام است،اما حتی ثانیه ای به بازگشت تو فکر نکردم.

اشتباه کردی،من منتظر نبودم و نخواهم بود!

گرچه سرمای دستانم به گرمای بودن تو محتاج است،اما تو را نمی خوانم.

گرچه حتی تنهایی زیبایم را در کنار تو دوست دارم،گرچه همیشه آرزوی محال رویاهای منی،آنقدر محال که تصورش هم محال به نظر می رسد،اما منتظرت نیستم.

نه،نگو عوض شدم که هنوز هم قلبم فقط تو را همراز خود می داند.

اما،علاقه ی من،فقط و فقط بخاطر خود توست.نه برای بودنت با من،نه برای اینکه کنارم باشی و تنهایی ام را بگیری.

تو را بخاطر صمیمیتی که در نگاهت دیدم می ستایم و نخواهم گذاشت حرمت احساسم،زیر سادگی نیازهایم،تبدیل به یک حس زودگذر شود.

دلم برای تو،تنگ است...برای قلبی مهربان و با احساس...

 


سه شنبه 7 آذر 1385
برای تو می نویسم

برای تو می نویسم.برای تو که روزی آسمان دلت ابری بود.هروقت دلتنگ شدی سری به دفترچه خاطراتمان بزن.هنوز هم فرشته ها طرح لبخندت را روی ابرها نقاشی می کنند.کوچه ی بن بست ما منتظر است تا صدای قدم هایت را به گوش پنجره ی اتاقم برساند.به سویم بیـــا!من در جاده سر نوشت گم شده ام و در ظلمات جنگل نا امیدی پنهانم...با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده پر از ابهام و تردید می گذرم و به بهار می رسم.من بهار زندگیمان را در واژه های سبز یافته ام.پس بیا اندیشه هایمان را عاشقانه پرواز دهیم به سمت فردایی که هرگز میزبان تلخی ها نخواهد شد...

 


سه شنبه 30 آبان 1385
و این است راز شقایق، گل همیشه عاشق

 شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کور? آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد

عکس کاملا بی شباهت به مطلب بالا!!!!

نظر یادتون نره 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 11052
ap_showWaitMessage('waitDiv', 0);